آهی بلند از ...

«هستی رها»

 
گریه کن
نویسنده : امیر محب ملکی - ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۸
 

گریه کن گریه قشنگه گریه سهم دل تنگه

گریه کن گریه غروبه مرهم این راه دوره
سر بده آواز هق‎هق خالی کن دلی که تنگه

گریه کن گریه قشنگه گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه گریه کن گریه قشنگه

بزا پروانه احساس دلتو بغل بگیره
بغض کهنه‎رو رها کن تا دلت نفس بگیره

نکنه تنها بمونی دل به غصه‎ها بدوزی
تو بشی مثل ستاره تو دل شبا بسوزی

گریه کن گریه قشنگه گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه قشنگه گریه سهم دل تنگه

گریه کن گریه غروبه مرهم این راه دوره
سر بده آواز هق‎هق خالی کن دلی که تنگه

گریه کن گریه قشنگه گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه گریه کن گریه قشنگه....


 
comment نظرات ()
 
 
تنهایی ...
نویسنده : امیر محب ملکی - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱
 

تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست ...
تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست ...
تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم ...
تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست .. .
تنهایی را دوست دارم زیرا.... در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد
میدونی سخت ترین روزا برای آدم چه روزیه ؟؟؟
روزی که قلبهایی که در کنار هم برای هم می تپیدن از هم جدا بشن. دلهایی که محرم هم بودن محرم دل کس دیگری بشن



بودنم را هیچ کس باور نداشت
هیچ کس کاری به کار من نداشت

بنویسید بعد مرگم روی سنگ
با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ

او که خوابیده ست در این گور سرد
بودنش را هیچ کس باور نکرد

برداشتی از دست نوشته «الهام»


 
comment نظرات ()
 
 
پرواز صدا و شعر
نویسنده : امیر محب ملکی - ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٢
 

وقتی صدا می رود و شعر، زمانی برای تعمق است. نه آنگونه که در اندیشه خود غرق شویم بلکه غرق اندیشه هایی شویم که پنجره سعادت را برابر دیگان مبهوتمان بگشاید. گلدان خالیمان را با بارش ترنم عشق درکنار همان پنجره سیراب سازد و صورت و دل سرخمان را در هنگام وداع، چونان ماه هلال در پس خورشید خیال، منور سازد.
   

      

     سراپا اگر زرد و پژمرده ایم                                    ولى دل به پائیز نسپرده ایم
     چو گلدان خالى لب پنجره                                   پر از خاطرات ترک خورده ایم
    اگر داغ دل بود، ما دیده ایم                                  اگر خون دل بود، ما خورده ایم
    اگر دل دلیل است، آورده ایم                                اگر داغ شرط است، ما برده ایم
    اگر دشنه دشمنان، گردنیم                                       اگر خنجر دوستان، گرده ایم
    گواهى بخواهید، اینک گواه                                  همین زخم هایى که نشمرده ایم
    دلى سر بلند و سرى سر به زیر                       از این دست عمرى به سر برده ایم


 
comment نظرات ()
 
 
ندانم های .......
نویسنده : امیر محب ملکی - ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٤
 

 

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون                   
                              
دلم را دوزخی سازد، دو چشمم را کند جیهون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید                                
                                    
چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد                       
                               
که هر تخته فرو ریزد ز گردشهای گوناگون

نهنگی هم برآرد سر، خورد آن آب دریا را                           
                                چنان دریای بی پایان شود بی آب چون هامون

چو این تبدیلها آمد، نه هامون ماند و نه دریا                         

                   چه دانم من دگر چون شد، که چون غرق است دردی چون

چه دانم های بسیار است، لیکن من نمی دانم                          

                                 که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون


 
comment نظرات ()
 
 
لحظه ای بدون بار
نویسنده : امیر محب ملکی - ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٤
 

ایستاده اما نه ........ افتاده در ته چاه، بیچاره ای که نه در زمین آرامش دارد و نه در ته چاهی بدون بار ........

این آخر و عاقبت کسی است که تنها به طریق حیوانیت به انسان ها کمک های بزرگی می کند اما دریغ از طریق انسانیت که به ناتوانی کمک کنند.


 
comment نظرات ()
 
 
بودن در نبودن
نویسنده : امیر محب ملکی - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٢
 
   ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد            در دام مانده باشد صیاد رفته باشد

می خواهم نباشم و فراموش شوم، بودن سخت است و نبودن آرامشی است که در نبودن آرزوی بودن آن را داری، می خواهم بمانم تنها در رهایی خویش و با خویش بخوانم آوایی بلند در دل كه:

من نگویم كه مرا از قفس آزاد کنید            قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
........
آیا اینگونه رقم خواهد خود سرنوشت رهایی که رهایی خواست از بندهای دنیایی که هیچش را ثبات و ماندگاری نیست. آيا مي توان در اين دنيا به چيزي دل بست. اگر جواب آري است پس چگونه مي توان پاسخ اين جمله كه مي گويد:ِ‹‹آنچه را نپايد دلبستگي را نشايد›› را داد.
آري خواسته ها در اين دنيا را پاياني نيست؛ اما پاياني هست بسيار تلخ، و پس از آن پايان نمي توان با هيچ فكر و راهكاري زمان از دست رفته را جبران كرد. اينگونه است كه بايد غنيمت يك ‹آن› را دانست تا در زمان پايان حرست اين ‹آن› هاي از دست رفته را نخورد.

 
comment نظرات ()
 
 
زندگی ..........
نویسنده : امیر محب ملکی - ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٤
 

زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطرات شيرين،خاطرات مغشوش
يكنفر در شب كام، يكنفر در دل خاك
يكنفر همدم خوشبختي هاست
يكنفر همدم و همسفر سختي هاست
چشم تا باز كنيم، عمرمان ميگذرد
وز سر تخت مراد، پاي بر تخته تابوت گذاريم همه
ما همه همسفريم، همگي همسفريم
تا ببينيم كجا،باز كجا چشمان بار دگر سوي هم باز شود
در جهاني كه درآن راه ندارد اندوه
زندگي
با همه ي معني خويش از نو آغاز شود


 
comment نظرات ()
 
 
عشق یعنی ..............
نویسنده : امیر محب ملکی - ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٤
 


عشق
يعني مستي و ديوانگي 

       عشق يعني با جهان بيگانگي
             عشق يعني شب نخفتن تا سحر 
             عشق يعني سجده ها با چشم تر 
                  عشق يعني در جهان رسوا شدن 
    

                       عشق يعني اشك حسرت ريختن 

 عشق يعني لحظه هاي التهاب 
           عشق يعني لحظه هاي ناب ناب 
            عشق يعني ديده بر در دوختن 
                      عشق يعني در فراقش سوختن 
                       عشق يعني سروراي آويختن
                             عشق يعني زندگي را باختن


 
comment نظرات ()
 
 
حسرت بزرگ
نویسنده : امیر محب ملکی - ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٠
 
امروز فردای دیروز است که به راحتی آن را از دست می دهیم.
حسرتی بزرگ که هر شب در دل می نشیند؛ با خود می گوییم وقت نداریم و یا از زمان به خوبی استفاده نکردیم و این یعنی از دست دادن گنجی که دیگر به دست نمی آید...
ما عادت داریم حسرت بخوریم ولی برای پایان این افسوسها چاره ای نمی اندیشیم که این بزرگترین ظلم به خود است.
فردا می آید، گاهی ما آن را احساس هم نمی کنیم و ارزش واقعی آن را فراموش می کنیم ولی روزی متوجه این خسران خویش می شویم که دیگر فرصتی برای جبران و بازگرداندن این نعمت بزرگ را نداریم.
یوم الافسوس به ما بسیار نزدیک است، نزدیکتر از آنچه می اندیشیم اما غفلت باعث فراموشی این اتفاق بزرگ می شود.
بسیاری کسان را دیده ام که نوجوانند و بدون هدف و مقصودی خاص آرزوی بزرگ شدن را بردل می پرورانند و دیگرانی هستند با موی سفید که بزرگترین آمال آنها بازگشت به روزهای نوجوانی و جوانی است، آرزویی محال و دست نیافتنی...
آری امروز عاشورایی بود برای -ماهیت انسانی- که به فراموشی سپرده شده است و زمانی جهت یافتن راهی برای فرار از گودال عمیق نفس، اما چه زمان می توانیم این جاده خوشبختی و سعادت را پیدا کنیم؟ نمی دانم.
مولانا می گوید:
ندانمهای بسیار است اما من نمی دانم
                                                      که خوردم از دهانبندی در این دریا کفی افیون
عاشوراها، قدرها و عرفه ها می گذرند و ما همچنان در خوابیم، خوابی عمیق در رویایی پوچ و بی هدف...
خداوندا مارا یاری رسان تا بتوانیم در این دریای پرتلاطم و پوشالی دنیا مسیری برای سالم رسیدن به خشکی سعادت را بیابیم.

 
comment نظرات ()
 
 
تاريخى به نام «تختى»
نویسنده : امیر محب ملکی - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٤
 

مرگ تختى كشورى را داغدار كرد، جهان پهلوان عمرى كوتاه اما پربركت داشت. هيچ كس فداكارى هاى اين پهلوان بزرگ را در حادثه دردناك زلزله بوئين زهرا فراموش نمى كند.
نوع دوستى هاى اين افتخار آفرين ايران حتى در عرصه مسابقات جهانى هم به چشم مى آمد.
مدويد كشتى گير بزرگ شوروى سابق هيچگاه مسابقات جهانى ۱۹۶۴ توكيو را فراموش نمى كند كه در آن تختى هرگز حاضر نشد پاى مصدوم اين كشتى گير را حتى براى قهرمانى بگيرد و همين جوانمردى باعث باخت قهرمان دوست داشتنى ايران شد.
اين برخوردهاى شاخص اجتماعى در سايه بى توجهى به پيشنهادات عوامل شاه ملعون براى حضور در پست هاى دولتى رژيم مخلوع زمينه ساز تعالى نام تختى در دل هاى مردم ايران شد و او را مستحق شعر «سعديا مرد نكونام نميرد هرگز» قرار داد.
جهان پهلوان تختى آنقدر بزرگ شد كه هفدهم دى ماه با نام وى به يكى از روزهاى به يادماندنى مردم ايران تبديل شده است.
چهل سال از درگذشت اين مرد بزرگ مى گذرد اما هر روز محبوبيت «جهان پهلوان» بيشتر مى شود. قهرمان شدن سخت است ولى «تختى» شدن بسيار مشكل و شايد دست نيافتنى است. اينگونه است كه نوشتن در مورد تختى و خصايل والاى انسانى اش واقعا سخت مى شود.
امروز حضور در ابن بابويه پاسخ مثبت به ارزش پهلوانى است و برگزارى مراسم براى تختى معرفى كننده اين فرهنگ بزرگ به مردم دنياست.
قهرمان بودن و پهلوان شدن دو مقوله متفاوت اما مرتبط است. انسان براى قهرمان شدن بايد از زندگى عادى بگذرد و با انجام تمرينات سخت، به سوى موفقيت و در نهايت قهرمانى گام بردارد.
براى پهلوان شدن اما بايد به راحتى از قهرمانى گذشت و حتى از خواسته هاى دنيايى...
لقب قهرمانى را مسوولان و مقامات ورزشى اعطا مى كنند اما عنوان پهلوانى صفتى والاست كه مردم عادى براى جوانمردان از خود گذشته در نظر مى گيرند. مطمئنا براى غلامرضا تختى كسب ۹ مدال جهانى كه چهار گردن آويز زرين در آن وجود داشت كارنامه بسيار موفقى در حضور سيزده ساله اش در عرصه مسابقات مختلف جهانى و المپيك محسوب نمى شود زيرا او به دنيا و دلبستگى هايش چشم نداشت.
باور كنيد اين افتخارات بزرگ، زمينه ساز پيدايش قهرمانى نامدار خواهد شد اما تختى نگاهى فراتر از اين داشت، نگاهى عميق كه قهرمانى را به اسطوره پهلوانى سوق داد.
فروتنى و افتادگى در اوج افتخار در برخوردهاى اجتماعى باعث مى شد او خود را بالاتر از هيچ كسى نبيند و اين صفت بزرگ را هرگز مردم هم عصر تختى فراموش نمى كنند.


 
comment نظرات ()